آمدم تا در دل تو جا کنم اما نشد
در برت هنگامه ها برپا کنم اما نشد
آمدم تا با سکوت،با خاموشی های خود
راز در دل مانده را افشا کنم اما نشد
آمدم گریان بگویم قصه از ناگفته ها
صحبت از این عشق بی پروا کنم اما نشد
آمدم تا عاشقانه سر نهم بر شانه ات
از غم دوری شکایت ها کنم اما نشد
آمدم تا با غزل های خیال انگیز خود
واژه عشق تو را معنا کنم اما نشد
آمدم تا پرتو نوری شوم در خانه ات
در کنارت عقده دل وا کنم اما نشد
آمدم تا انتهای کوچه باغ چشم تو
این من سرگشته را پیدا کنم اما نشد
آمدم با حال زار و گریه بی اختیار
سینه را از اشک خود دریا کنم اما نشد
آمدم از سرنوشت تلخ و درد آلود خود
شکوه از بی رحمی دنیا کنم اما نشد
آمدم با مهربانی تا که افسونت کنم
هم زبانی با دل رسوا کنم اما نشد...
کلمات کلیدی :شعر





