مشکات

نمی گویم فرامو شم مگن هرگز... ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش



نویسنده : گاهی مثل باران.. ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧

بغضُ باور میکنم، وقتی که خنده زخمیه

جنگُ باور می کنم ، وقتی پرنده زخمیه

 

 

بوی باروت ، بوی سیب ، طعم شکستن صدا

رنگ ِخاکستری ِمرگ ِتموم ِآدما

 

 

اگه تلخه اگه شیرین ، دیگه دور آخره

یه نبرد بی امون ، یه جنگ نا برابره

 

 

آخرین سنگُ به شیشه های دنیا می زنیم

می میریم، آتیش به چشمای تماشا می زنیم

 

 

گریه می کنیم که روشن شه چراغ خنده ها

دیگه دلواپس دنیا نباشن پرنده ها

 

 

نازنین گریه نکن ، فردا که آفتاب بزنه

طعم زیتون می ده خونی که تو رگهای منه

 

عبدالجبارکاکایی




کلمات کلیدی :شعر




بانک مقاله و تحقیق، پایان نامه و پروژه آماده فارسی  بازی World of Warcraft: Cataclysm – دنیای وارکرافت : دگرگونی