مشکات

نمی گویم فرامو شم مگن هرگز... ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش



نویسنده : گاهی مثل باران.. ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

وقتی رفت و منو از یاد برد

هر چی که داشتم همه رو باد برد

 

تو کنج عزلت خودم نشستم

هر چی که آینه بود زدم شکستم

 

زخم زبونارو به جون خریدم

از همه حتی از خودم بریدم

 

چه عشق نا روایی، چه درد بی دوایی

چه زخم نا تمومی، چه سرنوشت شومی

 

مثل یه کابوس اومدی و رفتی

آتیش به زندگیم زدی و رفتی

 

  




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :محسن چاووشی




بانک مقاله و تحقیق، پایان نامه و پروژه آماده فارسی  بازی World of Warcraft: Cataclysm – دنیای وارکرافت : دگرگونی